ان برگشت و در بین راه به حضرت عرض كرد: 
او را آزاد كردند. امام پرسید: 
- چگونه آزاد شد؟ 
مرد: نمى دانم ولى هنگامى كه رفتم به دربار، دیدم زن را از حبس خارج نموده، پیش سلطان آوردند. وى از زن پرسید: 
چه كردى كه تو را ماءمور دستگیر كرد؟ زن ماجرا را تعریف كرد. 
حاكم دویست درهم به آن زن داد، ولى او قبول نكرد، حاكم گفت: 
ما را حلال كن، این دراهم را بردار! آن زن دراهم را برنداشت، ولى آزاد شد. 
حضرت فرمود: 
- آن دویست درهم را نگرفت؟ 
عرض كردم: 
- نه، به خدا قسم! امام صادق علیه السلام فرمود: 
- بشار! این هفت دینار را به او بدهید زیرا سخت به این پول نیازمند است. سلام مرا نیز به وى برسانید. 
وقتى كه هفت دینار را به زن دادم و سلام امام علیه السلام را به او رساندم، با خوشحالى پرسید: 
- امام به من سلام رساند؟ گفتم: 
- بلى! 
زن از شادى افتاد و غش كرد. به هوش آمد دوباره گفت: 
- آیا امام به من سلام رساند؟ 
- بلى! 
و سه مرتبه این سؤ ال و جواب تكرار شد. آن گاه زن درخواست نمود سلامش را به امام صادق علیه السلام برسانم و بگویم كه او كنیز ایشان است و محتاج دعاى حضرت. 
پس از برگشت، ماجرا را به عرض امام صادق علیه السلام رساندم، آن حضرت به سخنان ما گوش داده و در حالى كه مى گریستند برایش دعا كردند. </p></body></html><html><body><p>امام صادق علیه السلام به معتب مسؤ ول خرج خانه خود فرمود: 
- معتب اجناس در حال گران شدن است ما امسال در خانه چه مقدار خوراكى داریم؟ 
- معتب: عرض كردم: 
- به قدرى كه چندین ماه را كفایت كند گندم ذخیره داریم. 
- آنها را به بازار ببر و در اختیار مردم بگذار و بفروش! 
- یابن رسول الله! گندم در مدینه نایاب است، اگر اینها را بفروشیم دیگر خریدن گندم براى ما میسر نخواهد شد. 
- سخن همین است كه گفتم، همه گندم ها را در اختیار مردم بگذار و بفروش! 
معتب مى گوید: 
- پس از آنكه گندم ها را فروختم و نتیجه را به امام اطلاع دادم حضرت فرمود: 
- بعد از این، نان خانه مرا روز به روز از بازار بخر؛ نان خانه من از این پس، باید نیمى از گندم و نیمى از جو باشد و نباید با نانى كه در حال حاضر توده مردم مصرف مى كنند، تفاوت داشته باشد. 
من - بحمدالله - توانایى دارم كه تا آخر سال خانه خود را با نان گندم به بهترین وجهى اداره كنم، ولى این كار را نمى كنم تا در پیشگاه الهى اقتصاد و محاسبه در زندگى را رعایت كرده باشم. </p></body></html>با تشکر از سایت راسخون اصفهان
بابت همکاری با ما 
rasekhoon.net<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='folder' href='w:html:68.xml' >آذر ماه</a><a class='folder' href='w:html:75.xml' >دی ماه</a></body></html><?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:text:69.txt' >حدیث امام زمان(عج)</a><a class='text' href='w:text:70.txt' >متکا 1</a><a class='text' href='w:text:71.txt' >متکا 2</a><a class='text' href='w:text:72.txt' >حدیث امام زمان(عج)</a><a class='text' href='w:text:73.txt' >الاغ!!</a><a class='text' href='w:text:74.txt' >روزه با عطش</a></body></html>هیچ چیز مثل نماز بینی شیطان را به خاک نمی مالد و او را خوار نمی کند پس نماز بخوان و بینی شیطان را به خاک بمال.<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:text:8.txt' >ارسالی شماره 1</a><a class='text' href='w:html:9.xml' >ارسالی شماره 2</a><a class='text' href='w:html:10.xml' >ارسالی شماره 3</a><a class='text' href='w:text:11.txt' >بخش جدید کتاب</a></body></html>نیمه شب رسیدیم به سنگرهای عقبه خط باید اینجا شب می خوابیدیم تا فردا به سمت خط مقدم برویم قرار بود خط پدافند ی را تحویل بگیریم عراقی ها سنگرهای محکمی ساخته بودند پتو را کنار زدیم و داخل شدیم هیچ وسیله روشن کننده نبود.
توی همان تاریکی رفتیم داخل مسئول دسته گفت سریع بخوابید که فرداباید آماده حرکت باشید.
از نرمی کف سنگر فهمیدم که کف سنگر پتو انداخته شده اما هوای داخل سنگریک جور خاصی تند و بدبو بود.
همان اول سنگر نشستم تجهیزاتم را از خودم جدا کردم و بالای سرم گذاشتم تا راحت تر بخوابم یکدفعه صدای حمید از ته سنگر بلند شد که با خوشحالی می گفت آهای بچه ها دلتون بسوزه..........من یک متکای کوچولو پیدا کردمفکر کنم ماله فرمانده عراقی ها بوده رویه ش مخمله.
بچه ها گفتند خوش به حالت راحت می گیری می خوابی و این جور حرفها.
فردا صبح بعد از نماز صبح داشتم تعقیبات نماز را می خواندم یک دفعه صدای حمید بلند شد و داد و بیداد می کرد(اَه اَه مرده شور این عراقی ها رو ببره با این سنگرهاشون من رو بگو که فکر کردم این متکاس)
با سر و صدای حمید چند تا از بچه ها رفتند طرفش ناگهان صدای شلیک خنده بچه ها بلند شد حمید دیشب خیال کرده بود یک متکای مخمل زیر سر گذاشته امام این یک موش خرمایی بود که حمید چفیه اش را روی آن انداخته بود و تا صبح خوابیده بود
و متعجب که چه طور تا صبح این بو را کنار دماغش تحمل کرده.امام زمان(عج) در اول وقت نماز می خواند و کسانی که در این موقع نماز بخوانند به برکت آن حضرت خداوند نمازشان را قبول خواهد کرد البته اختلاف افق ها تاثیری در این موضوع ندارد به عبارت دیگر منظور انجام نمازها در زمان واحد نیست بلکه مقصود اتحاد در یک عنوان واحد یعنی ادای نماز در اول وقت است.پس از عملیات کرخه نور احساس میشد که دشمن آماده پاتک است بچه های تخریب تعدادی مین ضد تانک ام 19 بیشتر نداشتند ولی قصد کرده بودند که در آن دشت وسیع همین مقدار که حدود 20 عدد مین بود را بکارند.
یک الاغ آوردیم 6-7 مین بار کردند و به سمت جلوی خاکریز رفتیم نزدیک عراقی ها که رسیدیم الاغ شروع کرد به آواز خواندن بچه ها فرار کردند و الاغ همانجا ماند.
بچه ها ناراحت بودند که چرا با الاغ مین ها را برده بودند اما کار دیگر خراب شده بود.
چند روز گذشت اما از پاتک خبری نبود.چند وقت بعد یک عراقی را اسیر گرفتیم وقتی باز جویی می کردیم پرسیدیم چرا پاتک نکردید گفت حدود دو تیپ آماده بودند در یک لحظه یک الاغ به طرف ما آمد که بارش چند عدد مین ضد تانک بود تصور کردیم شما همه دشت را مین کاری کرده اید و اینها اضافی آنهاست.ماه رمضان بود بچه ها همه روزه بودند در عین حال آب بسیار کم و غذا ناکافی بود به قدر آب کم بود که به هر نفر بیش از یک لیوان آب نمیرسید(نصف لیوان افطار نصف لیوان سحری)
یکی از اسراء که حدودا 16 ساله بود موقع افطار با نوشیدن آب هنوز هم خیلی تشنه بود آنقدر تشنه بود که خوابش نمی برد.
عراقی ها نیز اصرار می کردند که همه باید بخوابند اما او خود را بیدار نگه داشته بود منتظر بود که سحر بشود و نصف لیوان آب بخورد ولی نزدیکی های سحر که می شود او خوابش می برد و وقتی بیدار می شود که می بیند روز شده و بناچار با لب تشنه و شکم گرسنه آن روز را هم تا شب روزه می گیرد.<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><html><body><a class='text' href='w:html:76.xml' >شوخی 1</a><a class='text' href='w:html:77.xml' >شوخی 2</a><a class='text' href='w:html:78.xml' >سنگر فرماندهی عراقی</a></body></html><html><body><p>از آن دسته بچه هایی بود که شوخی را با جدی آنقدر قاطی کرده بود که کسی به حرف های جدی او اعتنایی نمی کردچه رسد به حرف های شوخی اش.
حتی در اوج سخت ترین درگیریها و ماموریتها شوخی از او جدا نمیشد
یک روز از سنگر بیرون رفت تا وضو بگیرد لحظاتی بعد صدای الله اکبر ف